معجزه‌ي عشق
تفسیر بسم الله الرحمن الرحیم

تفسیر
بسم الله الرحمن الرحیم

 اسلام  دین محبت است. دین صلح و بخشش و پیوند است...
این را جزء به جزء شریعت اسلام می گوید و بلکه فریاد می زند. « بسم
الله الرحمن الرحیم» یکی از اجزاء بنیادی اسلام و قرآن است.

قرآن با جمله به نام خداوند انتقام گیرنده، به نام خداوند متکبر و به نام خداوند عادل شروع نشده، پس خدایی که در دل آیات قرآن نهفته است، در اول و آخر مهربان و بخشنده است.
اگر هم صفت دیگری دارد، این ویژگی او حالتی است از محبت بی پایانش.
                                    برگرفته از کتاب
آمین

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸۸ - طهورا

 

کل داستان از این قراره...

 

هوالحیّ       

 

تقدیم به یگانه احد بی همتا

داستان  قصر آسمانی

 

دیار تنهایی

                روزی روزگاری، پسر کوچکی در نوانخانه ای زندگی می کرد. او بسیار غمگین و تنها بود. زیاد با کسی هم صحبت نمی شد، بازی نمی‌کرد و با دوستانش بر سر اسباب بازی‌ها به دعوا و جدال نمی‌پرداخت. او مدام از افرادی که در آن نوانخانه کار می‌کردند، می پرسید که خانواده اش کجا هستند و چرا به دنبال او نمی‌آیند؟ و آنها در جواب به او می‌گفتند: پدر و مادرت در آسمان‌ها زندگی می‌کنند و از آنجا مراقب اوضاع و احوال تو هستند و هر زمان که لازم باشد، به دنبال تو خواهند آمد و تو را به نزد خودشان در آسمان‌خواهند برد. برای همین پسرک، هر روز چشم به در نوانخانه می‌دوخت تا شاید خانواده‌ا‌ش بیایند و او را همراه خود به آسمان ببرند و همین عمل پسرک باعث خنده‌ی دیگران می‌شد و مرتب او را به خاطر این انتظار بی‌حاصلش مورد تمسخر قرار داده و اذیت می‌کردند.                                                                                                                          

        یک روز هنگامی که او، خسته و غمگین، در زیر سایه‌ی درختی کهنسال نشسته بود، از اعماق وجودش آرزو کرد که ای کاش خدای خوب و مهربان، به من هم اجازه می‌‌داد تا نزد خانواده‌ام بروم. من از تنهایی خسته شده‌ام. این نوانخانه سرد و تاریک است. من به این جا تعلق ندارم. خدای من تو خود کمکم کن.

در آن لحظه نسیمی وزیدن گرفت و آرزوی پسرک را با خود به سوی دیار نزدیکی که در آن جوان مهربان و بخشنده‌ای زندگی می‌کرد، برد. نسیم گونه‌ی جوان را نوازش کرد و در گوش او نجوایی سر داد. جوان با نجوای نسیم عازم حرکت به سوی نوانخانه شد.

دیدار

         هنگامی‌که به نزدیک در نوانخانه رسید، از حرکت باز ایستاد و به تماشای داخل نوانخانه پرداخت. دختر بچه‌ها و پسر بچه‌های کوچک و تنهایی را دید که به بازی‌های مختلفی مشغولند و از اطراف خود بی خبر. نه از تنهایی چیزی متوجه می‌شدند و نه از سختی روزگاری که در آن به سر می‌بردند. آنها حتی هوای بد بو و فضای سرد و مرطوب نوانخانه را هم متوجه نمی‌شدند. همین اندازه که شکمشان سیر بود و جای خوابشان معلوم، برایشان کافی بود.

        در بین این بچه‌ها آن جوان چشمش به پسر بچه‌ی کوچکی افتاد که غمگین و بی‌صدا در گوشه‌ای نشسته و بی‌حرکت به سویی خیره شده بود. پس داخل نوانخانه شد و نزد پسر رفت. پسر آن قدر غمگین بود که متوجه آمدن جوان نشد. آن جوان خم شد. دست خود را بر شانه‌ی پسر گذاشت و آرام او را صدا کرد: پسرم، معین! ناگهان پسر بچه سر خود را بالا کرد و نگاهش به جوان خیره ماند. گویی سالها آن جوان را می‌شناخته. جوان به او لبخندی زد و با ملایمت سر و روی‌ پسر را نوازش کرد.

در آغوش پدر

        معین دیگر نتوانست تحمل کند و بغض کهنه‌اش را که روزهای بسیاری آن را در گلویش حبس کرده بود، نگه دارد. در آغوش جوان پرید و آن قدر گریست که از حال رفت. بعد از مدتی که به هوش آمد خود را هنوز درآغوش جوان مهربان دید و از این بابت بسیار خرسند بود. سلام کرد و نشست. جوان با لبخندی دلنشین پاسخ او را داد. هنگامی‌که معین در آغوش جوان به سر می‌‌برد، چنان لذت و گرمی خاصی سراسر وجود او گرفته بود که دلش نمی‌خواست لحظه‌ای از او جدا شود.گویی گمشده‌ی خود را که سالها انتظار دیدارش را می‌کشید، پیدا کرده و اکنون زمان وصل و آرامش روح و روان اوست.

         معین گفت: آیا تو پدر من هستی؟ جوان پاسخ داد: آری فرزندم، من هم پدر تو هستم و هم پدر همه‌ی بچه‌هایی که تنهایی و سختی را تجربه کرده اند و محتاج محبت پدرانه هستند. آغوش من آرام جای همه‌ی فرزندانم می‌باشد.

     معین با خوش‌حالی پرسید: پدرم، آیا تو آمده‌ای تا مرا با خود به آسمان‌ ببری؟ پدر پاسخ داد: اگر تو بخواهی آری.

نجات دهنده

         ناگهان معین به یاد دوستانش که در نوانخانه زندگی می‌کردند، افتاد و دلش به حال آنان سوخت. با خود گفت؛ اگر من با او بروم، پس چه کسی به آنها آمدن پدر را خبر می‌دهد و آنان را از آن نوانخانه‌ی تاریک و خسته کننده نجات دهد؟ من باید به نزد دوستانم بروم و آنان را از آمدن پدر مهربان آگاه سازم و همراه خود به آسمان ببرم.

جوان مهربان صحبت‌‌هایی که معین با درون خود می‌کرد را شنید و او را تحسین کرد و گفت: تو بهترین کار را انجام می‌دهی. برو   و دوستانت را نیز با خود همراه ساز.

        معین با نگرانی خاصی پرسید: آیا تو همراه من نمی‌آیی؟ من دیگر نمی‌خواهم از تو جدا بمانم. او جواب داد: فرزندم، نترس، تو تنها نیستی، من همیشه با تو خواهم بود. حتی اگر در جسمم مرا نبینی، من در درون تو و در قلب تو، همراهت خواهم بود. حالا برو و به دوستانت مژده‌ی این سفر را بده و آنها را نیز همراه خود کن.

         معین با خوشحالی به سوی دوستانش شتافت و برای دوستانش از ملاقات خود با پدر صحبت کرد. او گفت: « یکی هست و جز او نیست. یکی هست خوب و دوست داشتنی و گر بخوانیدش آمدنی. یکی هست در اینجا و اکنون، دریابیدش که خوشبختی و رهایی در اوست

                  و در ادامه به آنها گفت که اگر همراه من شوید، پدر همه‌ی ما را با خود به آسمان خواهد برد. در آنجا دیگر اثری از تاریکی و سرما نخواهد بود. در آنجا فقط نور است و گرمای لذت بخشی که جانمان را تازه می‌کند. دیگر در آنجا گرسنه نخواهیم ماند و در آرامش کامل و در کنار پدر زندگی خواهیم کرد.

            با شنیدن صحبت‌ های معین، عده ای از دوستانش که به او اعتماد داشتند، حرف‌‌های او را در باره‌ی آمدن پدر پذیرفتند. آنهادر اطراف معین حلقه زدند و مدام از او درباره‌ی پدر مهربان و جایگاهی که او در آسمان برای آنها در نظر گرفته، سوأل می‌کردند. عده‌ای دیگر از دوستانش نیز، بهت زده به معین می‌نگریستند و متعجب بودند از اینکه او چطور توانسته در عرض مدت زمان کوتاهی این همه تغییر کرده باشد. آنها با خود می‌گفتند: چگونه آن پسر بچه‌ی غمگین و تنهای دیروز، تبدیل به معین شجاع و با نشاط امروز گشته و چه عاملی توانسته او را تا این اندازه دگرگون سازد؟

           معین با عشق و علاقه‌ی فراوانی به تمام سوألات دوستانش پاسخ می‌داد. او هر چه بیشتر می‌گفت، بیشتر مشتاق می‌شد و کمتر از گفتنش خسته می‌گشت. دوستان معین نیز با اشتیاق فراوان به صحبت‌های او گوش می‌دادند و جزء طرفداران و حامیان او قرار می‌گرفتند.

             عده‌ای دیگر از دوستان معین، او را دیوانه می‌پنداشتند و می‌گفتند: انتظار بیش از حد معین در آرزوی دیدار خانواده‌ش، او را دچار توهم کرده و بیمار ساخته است و در حالی‌که همچنان سرگرم بازیهای کودکانه‌ی خود بودند، او را مورد تمسخر و آزار و اذیت خود قرار می‌دادند.

             معین عاشق پدر مهربانش بود و این عشق همه‌ی وجود او را پر کرده بود. بنابراین همه‌ی تلاش خود را برای انتشار عشقش به دیگران انجام داد. او سعی می‌کرد به همه بفهماند که پدر مهربانش، چقدر دوست داشتنی و خواستنی است. همچنین او می دانست که در هر لحظه از زمان، او از حمایت و هدایت پدر برخوردار خواهد بود و به همین دلیل، او همچنان به صحبت‌های خود درباره‌ی نجات و رهاییشان از این زندان سرد و تاریک به سوی روشنایی و نور ادامه می‌داد. او همواره می‌گفت و می‌گفت و می‌گفت...

 

مسافران آسمان

              زمان به سرعت باد می‌گذشت و روزها از پی هم سپری می‌شدند. و سوز و سرما، همه جای نوانخانه را فرا گرفته بود، بطوریکه هیچ وسیله‌ی گرمازایی نمی‌توانست جلوی سوز و سرمای آن جا را بگیرد.

             معین به همراه آن عده از دوستانش که به او پیوسته و مشتاق دیدار‌ منجی رویاییشان بودند، آماده‌ی سفر گشتند. او در این روزها تجربه بسیاری کسب کرده و در این راه رنج فراوانی را به شوق دیدار پدر تحمل نمود. معین دیگر آن پسر بچه‌ی غمگین و تنهای دیروز نبود،  بلکه مرد کامل وپدری  دل ‌سوز و مهربان برای دوستانش بود که برای رساندن  آنها به قله‌ی سعادت  فداکاری‌های بسیاری را انجام می‌داد. معین دیگر معین نبود. او در وجود پدر ذوب گشته بود و همانند پدرش دوست داشتنی و خواستنی.

روز موعود

              و سرانجام روز موعود فرا رسید.

 

             به فرمان پدر، باد، ابرها را به سوی زمین روانه ساخت. هنگامی‌که به نزدیکی زمین رسیدند، صدایی در گوش معین پیچید: معین.... فرزندم..... هم اکنون زمان آن فرا رسیده که تو و دوستانت بر ابرها سوار شده و به سوی من به آسمان بیایید.

       با شنیدن این خبر، معین و دوستانش، از شادی در پوست خود نمی‌گنجیدند. او ابتدا دوستانش را یکی یکی سوار بر ابرها کرد و در آخر خود همراه آنان  شد. باد، ابرها  را به حرکت در آورد و آنان را به سوی قصرآسمانی برد. دیگر زمان سختی و فراق به پایان رسیده بود.وهنگامه وصل یاران فرا رسید.

            پدر در جلوی قصر به استقبال فرزندانش شتافت و آنان را در آغوش گرم و مهربانش فشرد. آنان در آن لحظه همه‌ی سختی‌ها و ناراحتی‌هایشان را از یاد بردند.فرزندان از گرمای وجود پدر، آرامش ابدی و سرور بی حدی را در همه‌ی وجودشان حس کردند.آری... این‌جا پایان همه‌ی رنج‌ها و سختی‌هاست.

   « خوشا به حال هدایت کنندگان انسان‌ها، زیرا هدایت کننده اینان خداوند است. 

 

 خوشا به حال ایمان آورندگان، زیرا ملکوت الهی پاداش ایشان است.

خوشا به حال عاشقان، زیرا به خداوند می پیوندند.»

 

                وقتی دوستان معین، همگی چشم باز کردند، دیگر معین را ندیدند. او در وجود پدر مهربان فنا شده بود. دوستان معین همگی به ناله و فغان افتادند ولی بعد از مدتی، با خود گفتند: معین مأموریت خود را به خوبی به انجام رساند و در آخر با پدر یکی شد و در او فنا گشت. و اکنون نوبت ماست که دوباره به نوانخانه باز گردیم و مأموریتی که معین درباره‌ی ما به انجام رساند، ما نیز در مورد دوستانمان به نحو احسن انجام دهیم و آنها را به سوی قصر آسمانی نزد پدر مهربان بازگردانیم.

                                     پایان

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٦ - طهورا

 



ادامه داستان:
ديدار
 هنگامي‌كه به نزديك در نوانخانه رسيد، از حركت باز ايستاد و به تماشاي داخل نوانخانه پرداخت. دختر بچه‌ها و پسر بچه‌هاي كوچك و تنهايي را ديد كه به بازي‌هاي مختلفي مشغولند و از اطراف خود بي خبر. نه از تنهايي چيزي متوجه مي‌شدند و نه از سختي روزگاري كه در آن به سر مي‌بردند. آنها حتي هواي بد بو و فضاي سرد و مرطوب نوانخانه را هم متوجه نمي‌شدند. همين اندازه كه شكمشان سير بود و جاي خوابشان معلوم، برايشان كافي بود. در بين اين بچه‌ها آن جوان چشمش به پسر بچه‌ي كوچكي افتاد كه غمگين و بي‌صدا در گوشه‌اي نشسته و بي‌حركت به سويي خيره شده بود. پس داخل نوانخانه شد و نزد پسر رفت. پسر آن قدر غمگين بود كه متوجه آمدن جوان نشد. آن جوان خم شد. دست خود را بر شانه‌ي پسر گذاشت و آرام او را صدا كرد: پسرم، معين! ناگهان پسر بچه سر خود را بالا كرد و نگاهش به جوان خيره ماند. گويي سالها آن جوان را مي‌شناخته. جوان به او لبخندي زد و با ملايمت سر و روي‌ پسر را نوازش كرد. در آغوش پدر معين ديگر نتوانست تحمل كند و بغض كهنه‌اش را كه روزهاي بسياري آن را در گلويش حبس كرده بود، نگه دارد. در آغوش جوان پريد و آن قدر گريست كه از حال رفت. بعد از مدتي كه به هوش آمد خود را هنوز درآغوش جوان مهربان ديد و از اين بابت بسيار خرسند بود. سلام كرد و نشست. جوان با لبخندي دلنشين پاسخ او را داد. هنگامي‌كه معين در آغوش جوان به سر مي‌‌برد، چنان لذت و گرمي خاصي سراسر وجود او گرفته بود كه دلش نمي‌خواست لحظه‌اي از او جدا شود.گويي گمشده‌ي خود را كه سالها انتظار ديدارش را مي‌كشيد، پيدا كرده و اكنون زمان وصل و آرامش روح و روان اوست. معين گفت: آيا تو پدر من هستي؟ جوان پاسخ داد: آري فرزندم، من هم پدر تو هستم و هم پدر همه‌ي بچه‌هايي كه تنهايي و سختي را تجربه كرده اند و محتاج محبت پدرانه هستند. آغوش من آرام جاي همه‌ي فرزندانم مي‌باشد. معين با خوش‌حالي پرسيد: پدرم، آيا تو آمده‌اي تا مرا با خود به آسمان‌ ببري؟ پدر پاسخ داد: اگر تو بخواهي آري.   ادامه دارد...

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٦ - طهورا

 

هوالحيّ       

تقديم به يگانه احد بي همتا

داستان  قصر آسماني

    قسمت اول:  ديار تنهايي
       روزي روزگاري، پسر كوچكي در نوانخانه اي زندگي مي كرد. او بسيار غمگين و تنها بود. زياد با كسي هم صحبت نمي شد، بازي نمي‌كرد و با دوستانش بر سر اسباب بازي‌ها به دعوا و جدال نمي‌پرداخت. او مدام از افرادي كه در آن نوانخانه كار مي‌كردند، مي پرسيد كه خانواده اش كجا هستند و چرا به دنبال او نمي‌آيند؟ و آنها در جواب به او مي‌گفتند: پدر و مادرت در آسمان‌ها زندگي مي‌كنند و از آنجا مراقب اوضاع و احوال تو هستند و هر زمان كه لازم باشد، به دنبال تو خواهند آمد و تو را به نزد خودشان در آسمان‌خواهند برد. براي همين پسرك، هر روز چشم به در نوانخانه مي‌دوخت تا شايد خانواده‌ا‌ش بيايند و او را همراه خود به آسمان ببرند و همين عمل پسرك باعث خنده‌ي ديگران مي‌شد و مرتب او را به خاطر اين انتظار بي‌حاصلش مورد تمسخر قرار داده و اذيت مي‌كردند.                                                                                              
 يك روز هنگامي كه او، خسته و غمگين، در زير سايه‌ي درختي كهنسال نشسته بود، از اعماق وجودش آرزو كرد كه اي كاش خداي خوب و مهربان، به من هم اجازه مي‌‌داد تا نزد خانواده‌ام بروم. من از تنهايي خسته شده‌ام. اين نوانخانه سرد و تاريك است. من به اين جا تعلق ندارم. خداي من تو خود كمكم كن.
در آن لحظه نسيمي وزيدن گرفت و آرزوي پسرك را با خود به سوي ديار نزديكي كه در آن جوان مهربان و بخشنده‌اي زندگي مي‌كرد، برد. نسيم گونه‌ي جوان را نوازش كرد و در گوش او نجوايي سر داد. جوان با نجواي نسيم عازم حركت به سوي نوانخانه شد.... ادامه دارد

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٦ - طهورا

 

همه چیز فنا پذیر است، غیر از وجه من

خداوند متعال می فرماید:
« ای فرزندان آدم! به اندازه نیازتان به من اطاعتم کنید. به اندازه تحملتان در برابر آتش جهنم مرا نافرمانی کنید. متاع دنیا را به اندازه مدت اقامتتان در دنیا جمع کنید و متاع آخرت را به اندازه مدت اقامتتان در آخرت.
تصور نکنید که مرگتان دور، روزی تان در دسترس و گناهانتان مخفی است.
همه چیز فنا پذیر است، غیر از وجه من. اگر به اندازه ای که از فقر می ترسید از آتش جهنم بهراسید، بی شک شما را با عطای نعمت های بی شمار غنی خواهم کرد.
اگر شما به اندازه ای که خواهان دنیا هستید خواهان بهشت باشید من شما را در هر دو جهان به سعادت می رسانم. قلب های خود را با علاقه به این دنیا هلاک نکنید چرا که نابودی و زوال این دنیا نزدیک است

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٦ - طهورا

 

قسمتي ديگر از  كتاب تنهايي:

 

اي فرزند آدم...

من به تو نيازمند نيستم.

اگر همه مخلوقات من جمع شوند و صف در صف به طاعت من بايستند و سر به آستان من بسايند

به اندازه سر سوزني در ملك و اقتدار من نخواهند افزود

اين تو هستي كه به من نياز داري و

اين دل توست كه تنها با من خو مي‌گيرد و آرام مي‌يابد.

اي فرزند آدم...

به عبادتم روي آور تا دلت را از خودم پر كنم

و  مشكلات تو را بر طرف نمايم و روزي تو رامهيا گردانم.

نام مرا بر زبان آور و مرا ياد كن تا من نيز به ياد تو باشم.

اگر مرا پنهاني ياد كني تو را پنهاني ياد مي‌كنم

 و اگر نامم را آشكارا و در حضور همگان بر زبان آوري

در جمعي گرامي‌تر از جمع آدميان از تو ياد مي‌كنم.

ياد مرا پيش آدميان فرياد كن تا نام تو را پيش فرشتگان خويش بر آورم

كه چون در خلوت به مناجات من مي‌نشيني

و به عبادت من بر مي‌خيزي

به فرشتگان خود مي‌گويم: بنگريد بنده‌ام چگونه از ديگران گسسته

 و به من پيوسته

و رشته مهر و الفت به ذكر من بسته است.

شاهد باشيد كه او را آمرزيدم و او را براي خويش برگزيدم...

آنان كه روي از درگاه من برگردانده اند

اگر مي‌دانستند چقدر دلم برايشان تنگ شده است....

اگر مي‌دانستند بند بند وجودشان به شوق من از هم مي‌گسست و پاره‌هاي جانشان به اشتياق از هم مي‌گسيخت و دل و قلبشان از خوشي آب مي‌شد... اگر مي‌دانستند...

اي فرزند آدم!

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٦ - طهورا

 

دوستان نازنينم سلام

اين بار تصميم گرفتم كه برگزيده‌هايي از كتاب زيباي «تنهايي» را برايتان بنويسم و در اين لحظات هر چند كوتاه ساحلي آرام براي قلب‌هاي تنها و مضطرب كساني چون خودم را فراهم آورم.

پس با كسب اجازه از نويسنده‌ي اين كتاب...

 

اي فرزند آدم...

در خلوت خود به انديشه بنشين

و در تنهايي خود سخنان مرا بشنو.

نعمت‌هاي مرا بشمار و خطاهاي خودت را به ياد آر. مرا دوست داشته باش و

محبتم را در دل ديگران نيز بيانداز.

مهرباني‌هاي مرا برايشان باز گو كن و

سايه سار لطف مرا بر فراز وجودشان نشان ده.

اي فرزند آدم...

دل به دنيا مبند و با دنيا انس مگير.

دنيا بسيار كوچكتر از آن است كه پاداش و مزد حتي لحظه‌اي از خاطر تو باشد و

بهاي حتي پاره‌اي از دل تو شمرده شود.

جان آسماني تو جز من قيمتي ندارد

و جز بهشت من هيچ چيز نمي‌تواند هزينه وجود تو را جبران كند.

به دل خود نگاه كن.

هر قدر دلت به دنيا بسته باشد همان قدر محبت و مهر مرا از دلت بيرون كرده‌اي

چرا كه هيچگاه من محبت خود و محبت دنيا را در يك دل جمع نمي‌كنم....

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٦ - طهورا

 

نجات عشق

در جزيره‌اي زيبا، تمام حواس زندگي مي‌كردند: شادي، غم، غرور، عشق و ...

روزي خبر  رسيد كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساكنين جزيره قايق‌هايشان را آماده و جزيره را ترك كردند. اما عشق مي‌خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق  جزيره بود.

وقتي جزيره به زير آب فرو مي‌رفت، عشق از ثروت، كه با قايقي باشكوه جزيره را ترك مي‌كرد كمك خواست و به او گفت: آيا مي‌توانم با تو همسفر شوم؟

ثروت گفت: نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.

پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود، كمك خواست.

غرور گفت: نه، نمي‌توانم تو را با خود ببرم. چون تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايق زيباي مرا كثيف خواهي كرد.

غم در نزديكي عشق بود. پس عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بيايم.

غم با صداي حزن آلود گفت: آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.

عشق اينبار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر غرق شادي و هيجان بود كه حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي‌آمد و عشق ديگر نااميد شده بود كه ناگهان صدايي سالخورده گفت:  بيا عشق، من تو را خواهم برد.

عشق آن قدر خوشحال شده بود كه حتي فراموش كرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره ترك كرد. وقتي به خشكي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كسي كه جانش را نجات داده بود، چه قدر بر گردنش حق دارد.

عشق نزد علم كه مشغول حل مسأله‌اي روي شن‌هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: آن پيرمرد كه بود؟

علم پاسخ داد: زمان

عشق با تعجب گفت: زمان؟! اما چرا او به من كمك كرد؟

علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است.

نشان لياقت عشق 2

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٦ - طهورا

 

فرشته يك كودك

كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي‌گويند فردا شما مرا به زمين مي‌فرستيد، اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي‌توانم براي زندگي به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: از ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر گرفته‌ام. او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد.

كودك دوباره پرسيد: اما اينجا در بهشت، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.

خداوند گفت: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.

كودك ادامه داد: من چطور مي‌توانم بفهمم، مردم چه مي‌گويند وقتي زبان آنها را نمي‌دانم؟

خداوند او را نوازش كرد و گفت: فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه‌هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.

كودك سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده‌ام كه در زمين انسان‌هاي بدي هم زندگي مي‌كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟

خداوند ادامه داد: فرشته‌ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

كودك با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي‌توانم شما را ببينم ناراحت خواهم شد.

خداوند گفت: فرشته‌ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، اگر چه من هميشه در كنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدايي از زمين شنيده مي‌شد. كودك مي‌دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند. او به آرامي يكي سوال ديگر از خداوند پرسيد: خدايا، اگر من بايد همين حالا بروم، لطفا نام فرشته‌ام را به من بگوييد.

خداوند بار ديگر او را نوازش كرد و پاسخ داد: نام فرشته‌ات هميتي ندارد، به راحتي مي‌تواني او را مادر صدا كني!     (از نشان لياقت عشق ) 

به نظر مي‌رسد كه عشق و دلبستگي به مادر از عشق به خداي مهربان نشأت مي‌گيرد. چرا كه خداوند براي استقرار بنده‌اش بر روي زمين فرشته‌‌اي به نام مادر را خلق كرده. پس اين گفته صحيح است كه قطره‌اي از محبت خداوند در دل مادر است و براي همين مادر عاشقانه فرزند خود را دوست مي‌دارد.

پس چگونه است كه ما بندگان بعد از طي يك زندگي كوتاه زميني، ديگر اشتياقي به بازگشت نزد خالقمان را نداريم؟ آيا اين نتيچه‌ي كم لطفي ما بندگان، نسبت به خداوند نيست؟

يا شايد هم به خاطر از ياد بردن او و خطاها و اشتباهاتي است كه در طول زندگي مرتكب مي‌شويم و بنابراين روي بازگشت به سوي آن مهربان بي همتا را نداريم؟

نظر شما در اين باره چيست؟

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - طهورا